...::: WELCOME TO TAK-GHARIBEH :::...



به نام عشق
به نام عشق

تقدیم به تنها دلیل بودنم (M)




من صبورم اما ...
به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم..يا اگر شادي زيباي تورا به غم غربت چشمان خودم مي بندم..
من صبورم اما ...
چقدر با همه ي عاشقيم محزونم..! و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ مثل
يک شبنم افتاده زغم مغمومم..
من صبورم اما ...
بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم..بي دليل از همه ي تيرگي تلخ غروب
وچراغي که تورا از شب متروک دلم دور مي کند..مي ترسم..
من صبورم اما ...
اين بغض گران صبر نمي داند چيست !!......




نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن 1388ساعت 8:15 قبل‏ازظهر توسط فرشادنظرات (0)| |

 




 

عشق یعنی بچه های فاطمه





نوشته شده در پنجشنبه 3 دي 1388ساعت 9:18 قبل‏ازظهر توسط فرشادنظرات (3)| |


عشق اگر با تو بيايد به پرستاری من
شب هجران نکند قصد دل آزاری من
روزگاری که جنون رونق بازارم بود
تو نبودی که بيايی به خريداری من



غربت ديرينه ام را با تو قسمت می كنم
تا ابد با درد و رنج خويش خلوت می كنم
رفتی و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد
من در اين ويرانه ها احساس غربت مي كنم
چشمهايم خيس از باران اشك و انتظار
من به اين دوری خدايا كی عادت مي كنم ؟
مي روم قلب تو را پيدا كنم
برق چشمان تو را معنا كنم
می روم شايد كه در دشتی بزرگ
معنی عشق تو را پيدا كنم
مي روم تا با نگاه گرم تو
اين دل ديوانه را شيدا كنم
می روم عاشق شوم همچون نسيم
غنچه های عشق را تا وا كنم




نوشته شده در جمعه 27 آذر 1388ساعت 10:21 قبل‏ازظهر توسط فرشادنظرات (1)| |



حالمان بد نيست غم کم مي خوريم کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود!!!
واي! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شوم تان خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:
" ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"


نوشته شده در شنبه 21 آذر 1388ساعت 1:54 قبل‏ازظهر توسط فرشادنظرات (1)| |



شب زيبايی بود
آن شبی را كه در آن حس كردم
دل من پر زد و سويت آمد
آن شبی كز سر شب تا به سحر
بلبل باغ دلم نغمه برايت ميزد
هيچ يادت هست ؟
آن شبي را كه در ديدگانت چه تب آلود چه مست
رفت تا عمق دلم را كاويد
حاليا رفته ای و باز منم
كه به ياد تو و آن عشق عزيز
رفته ام باز به آن نقطه به شب
رفته ام تا كه بجویم دل پر مهرت را
رفته ام تا كه بجويم نور پر مهر سيه چشمت را
ولی افسوس كه ديگر حتی
سايه ای زان رخ پر مهر توام نيست كه من بسپارم به هوايش دل را





نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر 1388ساعت 12:58 بعدازظهر توسط فرشادنظرات (0)| |

هنگامي كه عشق فرا مي خواند تان ، از پي اش برويد ... گر چه راهش سخت و ناهموار باشد .
هنگامي كه بال هاي عشق در بر مي گيردتان ، خود را در آن بالها رها كنيد ... گرچه در لا

به لاي پر هايش تيغ باشد و زخمي تان كند .
و هنگامي كه با شما سخن مي گويد ، باورش كنيد ... گر چه طنين كلامش ، روياهايتان را بر هم زند .
عشق ، همانطور كه تاج بر سرتان مي گذارد ، بر صليبتان نيز مي كشد .
عشق ، همانطور كه شما را مي پروراند ، شاخ و برگ تان را نيز مي زند و هرس مي كند .
عشق ، همانطور كه از تنه ي ستبرتان بالا مي رود و نازك ترين شاخه هايتان را كه در آفتاب مي لرزند ، نوازش مي كند ... به ريشه هايتان نيز فرود مي آيد و آنها را كه در خاك چنگ انداخته اند ... مي لرزاند .
عشق ، شما را چون خوشه هاي گندم ، دسته مي كند ... آنگاه مي كوبدتان ، تا برهنه شويد ... به غربال بادتان مي دهد ، تا كه از پوسته آزاد شويد ... وتا سر حد سپيدي ، به آسياب تان مي سپارد ... ورزتان مي دهد ... نرمتان مي كند ... سپس در آتش قدسي اش ، گرمتان مي كند ، تا كه ناني مقدس شويد ، براي ضيافت بزرگ خداوند .
عشق با شما چنين مي كند تا رازهاي دل خود را بدانيد ... و بدينسان ، به پاره اي از قلب بزرگ زندگي بدل شويد .
عشق ، هرگز جوياي تملك نيست و هرگز به تملك در نمي آيد ... عشق مستغني ست .
هنگامي كه عشق مي ورزيد ، مگوييد كه « خدا در دل من است»... بگوييد « من در دل خدا هستم»




نوشته شده در جمعه 29 آبان 1388ساعت 4:36 قبل‏ازظهر توسط فرشادنظرات (2)| |




به نام او که از کهکشان عشق ستاره تو را به نام من کرد
به نام او که از تمام عالم عشق تو را ناجی من قرار داد
به نام که نسیم را آفرید تا بوی تو را نزد من بیاورد
به نام او که آسمان آبی عشق را آفرید تا مرغ عشقمان در آن پر بگشاید
به نام او که گلهای شقایق عشق او را تداعی میکنند
به نام او که کوه ها استواری خود را از عشق او آموخته اند
به نام او که برگ برگ درختان دانه دانه شنهای زمین و تک تک ستارگان آسمان سرود عشق او را می خوانند
به نام اوکه توان سرودن عشق تو را آموخت تا فقط برای تو گل شعر بسرایم
به نام او که عشق را در قلب نهاد تا جان را عاشق کندو سرانجام به نام نامی یار که عشقیست ماندگار
به نام دوست که قلبم تا ابد با اوست
به نام خدای عشق و عاشقی
به نام خدا
به نام عشق







اگر روزي مردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم
بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جايه معشوقم برايم گريه کند ...
چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ...
و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم  ....




نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان 1388ساعت 5:11 قبل‏ازظهر توسط فرشادنظرات (2)| |

 




 عشقی را تصور کن که در ان همه عاشقهای دنیا به هم برسن
 عشقی را که در ان هیچ گونه پول و ثروتی نتواند باعث جدایی ان شود
 عشقی را که در پایان ان جدایی نباشد
 عشقی را که در ان هیچ گونه غم و غصه و دل تنگی نباشد
 عشقی را که هیچ عاشقی از ان نفرت نداشته باشد و از ان عشق پشیمان نباشد
 عشقی را که در ان مهر و محبت و صفا و یک رنگی باشد
 عشقی را تصور کن که در ان هیچ مشکل و سختی نباشد
 عشقی را که هیچ عاشقی از پایان ان وحشت نداشته باشد
 عشقی که دران تنها به هم رسیدن و با هم بودن باشد
 عشقی که در ان لبخند و شادی و خوشحالی باشد
 تصور کن این عشق را اگه حتی برایت کمی سخت و مشکل باشد
 عشقی را تصور کن که از هم پاشیدن و از بین رفتن ان تنها یک رویا باشد و تمام جدایی ها از ان عشق وحشت داشته     باشند
 عشقی که در ان هیچ مال و منالی ارزش نداشته باشد و همه از ان عشق لذت ببرند
 تصور کن این عشق را حتی اگر یک رویا باشد




نوشته شده در جمعه 22 آبان 1388ساعت 9:44 قبل‏ازظهر توسط فرشادنظرات (4)| |


تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی

و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان

و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف

و من در آرزوی قطره های پاک بارانم

نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته

به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار

و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم

و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم

تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر

و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم

بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من

ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم

شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم

هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد

و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم

تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد

و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم

تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت

و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم

تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد

و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم

شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده

و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم

تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد

که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم

غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست

و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم

به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست

قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم






نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان 1388ساعت 2:23 قبل‏ازظهر توسط فرشادنظرات (3)| |

  در آسمان تو پرواز مي كنم
   عصري غمگين و غروبي غمگين تر در پيش
     منِ بي زار از كرده خويش دل نامهربانم را به دوش مي كشم تا آنسوي مرزهاي انزوا پنهانش كنم
.

در اوج نيزارهاي پشيماني به همه ابرهاي سياه كه با من از يك طايفه اند سلام مي گويم        

تو باور نكن اما من عاشقم . رفتن دليل نبودن نيست            

                    در غروب آسمان تو شايد در شب خويشتن چگونه بي تو گم شوم

ترا تا فردا ....

تا سپیده خواهم برد .....

به یاد تو و عشق تو خواهم مرد .........



تو باور نکن اما .....




نوشته شده در جمعه 15 آبان 1388ساعت 5:17 قبل‏ازظهر توسط فرشادنظرات (3)| |

«صفحه قبل :||: صفحه بعد»